این فقط یک تسته
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 18:54 توسط محمد
|
+
نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 0:19 توسط محمد
|
امتحانات تموم شد و منتظرم نتایج اعلام بشه تا ببینم چی کردم. این ترم برای امتحانات خوب خوندم. درسهام هم خیلی مشکل بود. امتحانات رو هم خوب دادم غیر از یکی که با اینکه خوب خونده بودم بد دادم.
راستی یه سوال: چرا وقتی یکی رو می بینی با اینکه اصلا از دیدنش خوشحال نشدی، موقع خداحافظی باید بگی "خیلی از دیدنت خوشحال شدم"؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 0:45 توسط محمد
|
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه محصور وجود
و در این خلوت خاموش سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها به خدا می شکنم... می شکنم...
+
نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 21:25 توسط محمد
|
سال های سال شاهد اختلاف شدید پدر و مادرم بودم. دو آدمی که به شدت از هم متنفرند. اون ها ظاهرا با هم زندگی می کنند اما در واقع از هم جدا هستند. من فرزند طلاقم. کاش پدر و مادرم همون اول از هم جدا شده بودند. چون 20 ساله که دارم شکنجه روحی می شم. بیشتر اضطراب و افسردگیم به خاطر حماقت های اون 2 تاست. هیچ وقت صحنه های تلخ کودکیم رو فراموش نمی کنم. بدترین صحنه ای که جلوی یه بچه می تونه اتفاق بیفته، کتک خوردن مادرشه. اما من این صحنه رو بارها و بارها، به تعداد موهای سرم دیدم. یادمه خیلی از روزها با دعوا و کتک کاری پدر و مادرم، با وحشت و ترس شدیدی از خواب بیدار می شدم. هنوز هم همین طوره، فقط خیلی بی تفاوت شدم. اما فکرشو بکن یه بچه تو همچین شرایطی بهش چی می گذره... من هیچ وقت طعم یک محیط آرام و پدر و مادر خوب رو نچشیدم. من فرزند طلاقم.
+
نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 0:17 توسط محمد
|
آدما شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند
ولی گنجشک ها جدی جدی می میرند
آدما شوخی شوخی زخم زبون می زنند
ولی دلها جدی جدی می شکنند
آدما شوخی شوخی لبخند می زنند
ولی دلها جدی جدی عاشق می شن...
+
نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 23:13 توسط محمد
|
+
نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 19:41 توسط محمد
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 21:40 توسط محمد
|
بعد از یه دوره چند روزه افسردگی، امشب شب خیلی خوبی بود. تمام فامیل دور هم جمع بودیم. خوش گذشت.
+
نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 1:50 توسط محمد
|
باز هم تنهایی، غم، اندوه... باز هم ترس، ناامیدی... باز تنهایی...
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 1:26 توسط محمد
|